این شب ها
در این پنهان
در این تابوت
چه سرگردان به دور خویش می گردم
در اینجا هیچکس
جز خیالی سرد با من نیست؛
نه از بادی گریزان از پدر ، طوفان
نه از آهنگ بارانی تپنده ، چون کوبه ای بر شیشه یا دالان
نه از گرمای خورشید زمستانی
نه از رخشنده مهتابی ، ز درز ابرهای آهنین ، زندان؛
می دانم
اگر یادت نباشد
زمین باغ خواهد مرد
من از پیکار با ظلمت
من از رحمت ، من از عرفان
یادگاری از خدا دارم؛
بر آنم
در این شام غریبان
بر این بستر
کنار حیله ی شیطان
نوری جاودان کارم
پریشان طالبان دوست
سالکان خسته و نالان
اعمیان دشت های استغناء
شاهدان رحمت و ایمان؛
اگر روزی ، روزگاری
در این ره
سوسویی آشنا دیدید
ز رستنگاه آن نوری ز انوار خدا دیدید
به یاد مهربان یزدان ورجاوند
ز مَشک می ، پر کرده از خُمری دلی مهجور
ز مژگان سیه تنبور
چکان شبنم به روی خوشه های نور ؛
سپس از آسمان مهر
سروشی غیب خواهد گفت
رازهای باغبان ، زرین نخل های دور
