روزگاری
خاک به افلاک رسید
خدا ، نقش بر خاک کشید
و در آن روح دمید
خاک ، آدم شد
و از آن روز خدا با من شد
و سپس فرمان داد
همگان سجده کنند بر انسان
همه بر خاک شدند
روی بر آینه ی شاکله از خاک شدند
ابلیس
به ظاهر نگریست
و سپس گفت:
جسمم از آتش پاک
آدمیزاد از خاک !
پس از آن گشت درونم
افسار رها کرده ی نفسم دید
گشت بی باک
او به من سجده نکرد
دور شد از باده های ابدی
رانده شد از افلاک
کینه ی آدمیت را به دلش دوخته کرد
بازگشت به درون
وسوسه کرد انسان را
آدمی، آدمیت را به فراموشی داد
تیرگی بر پاک شد
خاک بر خاک شد
