گاهی فراموش می کنم هنوز در خوابم. عادت کرده ام هر روز پس از طلوع خورشید، در کنار برکه، خرامان گام بردارم و تصویر آسمان را با پرتاب سنگ های پی در پی در درون آن بصورت مواج نظاره گر باشم. باری محتمل، روزی این سنگ ها، برکه را سنگ فرش نمایند و برای تماشای روز، گام بر جای رد پای قو ها بگذارم و به بالا خیره شوم؛ اما … نمی توانم.
سرگرمی این روزهای من، بالا رفتن از درختان و سرک کشیدن در آشیان پرندگان است. گاهی هم خانه تکانی لانه ی سنجاب ها. آخر اگر خویش را چنین مشغول نکنم، افکار و اندوه ها مرا فرا می گیرند و تار و پود وجودم را ریش ریش می کنند، اشک چشمانم را کم سو و کوله بار شرمساری زانوانم را در هم می شکند. کجاست آن شگفتی گلستان؟ شاهزاده مهستان؟ عقاب تیز پرواز کوهستان؟
سنجاب ها مرا دوست می دارند. هرگاه بر درختی تکیه می دهم و در اندیشه هایم غوطه ور می شوم، بر شاخسار درخت، برگ ریزان می کنند و این تنها لحظه ای است که در دره موهوم، لبخند میزنم.
هر روز پیش از غروب، ندایی از برکه، کندوی زنبورها، لانه ی مورچه ها و همه جا و همه جا بر می خیزد و رایحه ای دل انگیز در فضا می افشاند و با لحنی آرام و مهربان می گوید: » ساز و نوا، پیر ورا، آن کور هفت دریا، مست مستان، برنای دل پرستان، آشنای دوران کجاست؟» چون این می شنوم، خراب می شوم؛ بر سر می کوبم؛ می رقصم؛ پرواز می کنم؛ اوج می گیرم؛ سپس از هم می پاشم؛ نور می شوم. چنان شوری در جهان می افکنم که زمین و زمان را با خود همراه می کنم. پس سراسر افلاکیان به پایکوبی می پردازند. در آن حین ناگاه به یاد می آورم از آشیان خویش، فرسنگ ها دورم. خاموش می شوم؛ فرود می آیم؛ بغض، کوبه ی احساسم را همچون گلویم می فشارد. دوان دوان در پشت بوته ای پنهان می شوم و زار زار می گریم. آری؛ این روزهای من است.
کنون، در این شب تار، با چشمانم ستارگان را در سوی دیگر، در پشت درختان سر به فلک کشیده، یک به یک می چینم تا شاید سنگینی پلکانم، چشمانم را از این نابسامانی ها برهاند و مرا از این خواب فراموشی بیدار کند و طلوع را اینبار در آشیان خویش نظاره گر باشم.

سلام محمد جان زيبا بود…
خودتون نوشته بوديد؟؟
سلام
بله؛ تمامی مطالب و اشعار متعلق به اینجانب است