غمم از درد پاییز است
تنم بی جان ، ولی بیدار
کماکان خواب می بینم
هزاران سال بگذشته
به حسرت آه از دیدار؛
چرا قانون جنگل حکم میراند ؟
چرا هر کس که مال و قدرتی دارد، به زیر سقف می ماند ؟
و مادام چرخ می چرخد
خوشان، خوشتر
بدان، بدتر
و من در تابش جولان.
.
بشارت میدهم از خوف
مرا عهدیست بر دوشم
بدان تا زنده ام تنها
برای خلق می کوشم
.
عدالت بار بنشاند
به رسم آشِنا ، اما
دو اصل است کود بر ریشه
تو کن تن پوش در سرما
.
بزن با سنگ خوش نامی
به هر آئینه ی غفلت
مشو خودبین و خودکامه
که ما نیستیم جز ملت
.
و دیگر گوهری شامخ
بهار سیرت انسان
که آن انسانیت باشد
بپرور این نهال در جان
.
اگر بد دیده ای زآنکس
که خود در گیره افتاده
مشو شامت که او خود نیز
ز این از سیره افتاده
.
مکن هرگز ستم بر خلق
ستمگر را شفاعت نیست
ز موری دانه بستانی
به والله این مناعت نیست
.
اگر بر مردمان یاری و یاور
مشو منّانه بر مخدوم
که هر چه خیر انباشتی
به یکدم می شود معدوم
.
اگر پندیست از شاعر
شما را بوده است خاطر
بیایید تا چنین باشیم
ز ما راضی شود فاطر
