نور (1390/2/28)

این شب ها
در این پنهان
در این تابوت
چه سرگردان به دور خویش می گردم

در اینجا هیچکس
جز خیالی سرد با من نیست؛
نه از بادی گریزان از پدر ، طوفان
نه از آهنگ بارانی تپنده ، چون کوبه ای بر شیشه یا دالان
نه از گرمای خورشید زمستانی
نه از رخشنده مهتابی ، ز درز ابرهای آهنین ، زندان؛
می دانم
اگر یادت نباشد
زمین باغ خواهد مرد

من از پیکار با ظلمت
من از رحمت ، من از عرفان
یادگاری از خدا دارم؛
بر آنم
در این شام غریبان
بر این بستر
کنار حیله ی شیطان
نوری جاودان کارم

پریشان طالبان دوست
سالکان خسته و نالان
اعمیان دشت های استغناء
شاهدان رحمت و ایمان؛
اگر روزی ، روزگاری
در این ره
سوسویی آشنا دیدید
ز رستنگاه آن نوری ز انوار خدا دیدید
به یاد مهربان یزدان ورجاوند
ز مَشک می ، پر کرده از خُمری دلی مهجور
ز مژگان سیه تنبور
چکان شبنم به روی خوشه های نور ؛
سپس از آسمان مهر
سروشی غیب خواهد گفت
رازهای باغبان ، زرین نخل های دور

منتشرشده در: در مه 18, 2011 در 11:48  نوشتن دیدگاه  

یکتا

تفاوت است میان آن دو. یکی اسبی است تیزپا و دیگری الاغی است بی نا.

پس از خویش دوم، مسیر ناپدید شد. بیابانی وسیع و بیکران با هزار برکه ی آلوده اما فریبا. راه نجات در این بود که افق پیش رو را مقصد قرار داده و بی توجه به هر آنچه که بود، بسوی آن بتازم. چنین کردم و مدت ها در این بیابان گرم و بی آب و علف سرگردان بودم و کمتر خبری می یافتم. گاه به گاه پرده ای از پیش رویم کنار میرفت و نشانی بر سینه ام دوخته میشد. آخرین درب معرفت نیز بر من گشاده شد و باقی ، جزییات است.

شبی بسیار خسته و تشنه شدم. به موجب پی ریز سست، صبر و توکلم را از دست داده بودم. با کمال شقاوت و کج نظری در کنار برکه ای ایستادم. افسار اسب را بر خار مغیلان بستم و با آنکه می دانستم این برکه متعلق به شیطان است از خدای خود بی آنکه پاسخی بخواهم درخواست نمودم مرا اینبار رخصتی ده تا تنی بشویم و آبی بنوشم. هنگامی که سر فرود آوردم و دستانم را در برکه فرو بردم تا آبی بنوشم، ناگهان دست خدا رسید و شرابی ناب در پیش من نهاد. چنان بوی خدا در فضا پراکنده شده بود که هر مرده ای را جان می بخشید. نوشیدم و چنان سرمست شدم که عقل از کفم ربود. در آن مستی یافتم اسراری را. آن زمان پی بردم که این برکه های زیبا همان انعکاس خوان سرد کوهستان اند. براستی اگر دست خدا نبود دوباره این خوان بر من چیره میشد.

منتشرشده در: در مه 17, 2011 در 09:30  نوشتن دیدگاه  

آفرینش انسان ” 86/9/9 “

روزگاری

خاک به افلاک رسید

خدا ، نقش بر خاک کشید

و در آن روح دمید

خاک ، آدم شد

و از آن روز خدا با من شد

و سپس فرمان داد

همگان سجده کنند بر انسان

همه بر خاک شدند

روی بر آینه ی شاکله از خاک شدند

ابلیس

به ظاهر نگریست

و سپس گفت:

جسمم از آتش پاک

آدمیزاد از خاک !

پس از آن گشت درونم

افسار رها کرده ی نفسم دید

گشت بی باک

او به من سجده نکرد

دور شد از باده های ابدی

رانده شد از افلاک

کینه ی آدمیت را به دلش دوخته کرد

بازگشت به درون

وسوسه کرد انسان را

آدمی، آدمیت را به فراموشی داد

تیرگی بر پاک شد

خاک بر خاک شد

منتشرشده در: در آوریل 20, 2011 در 08:08  نوشتن دیدگاه  

اهل دل

چه زیباست آنچه تاکنون ناخوانده، بنویسی. اسرار را بی آنکه بدانی بیان کنی. او که گم گردد، ردپایش بر حقایق آشکار گردد. کلامش، کلام حق است و خطایش مستور به اشارت رب. آنچنان که اهل نظر اینچنین اند. آن مستعدان ازل، شهیدان عشق و اسرار پنهان غزل.

هر آنکه را نشان اهل نظر است

هزار آسمان گرد او در گذر است

بسوی روضه رضوان شتافتند جماعتی

که به لطف کیمیای سخنش مس شان زر است

به مانند پنجره ای شدم که هر که در من خیره شود، مرا بیند و چون به آن سو نگرد همه ی خوبان را بیند. از سختی به آسانی رسیدم و از آسانی به سختی. آنچه نخست بود مرتبت اش بسی عظیم تر و روزگارش غریب تر بود اما تحصیل عمق ندارد. از این فراز و نشیب ها بسیار آموختم. بدان دانش چون چراغیست که آنچنانی که تو را به پیش می برد، تو را تشنه و شیفته ی اطراف می کند. آنچه دانش را بها می دهد در وقت بقاست. بدان کیمیای سعادت همه اوست و باقی افسانه. گر مستی و بیخبری نبُود، صبا ز کوی یار نمی وزد بر بادبان های خاموش. نه تلاطمی ز امواج و نه گامی به سوی معراج.

منتشرشده در: در آوریل 16, 2011 در 15:15  نوشتن دیدگاه  

خویش دوم

بیابان بود. وسیع و بی پایان. از آنجا تنها افق پیدا بود، افقی بیکران. در اندیشه شدم به پیش از آن، به هر آنچه گذشت. نه رنج بود و نه گنج. آینه بود گرداگرد من. در شبی روشن ،همه راحتی، همه خفتن. خویشتن پرستی و با خیالی خوش آسوده نشستن. دیری نپایید معادله ای یافتم هزار مجهول. هر مجهولش نکته ای بود از دفتر معرفت و چشمه ای بود در دل رشته کوه های محبت. چون به آنان رسیدم و نگریستم، پاسخ هیچ بود. دریغا دیر دانستم گاهی هیچ، همه چیز است.
شگفتا از آن خویش دوم! در انتظار بودم تا دربی گشاده شود و راهی مشاهده؛ غافل از آنکه گذر در آیینه شکستن بود.

منتشرشده در: در آوریل 14, 2011 در 18:36  نوشتن دیدگاه  

در آن سوی بادها

گاهی فراموش می کنم هنوز در خوابم. عادت کرده ام هر روز پس از طلوع خورشید، در کنار برکه، خرامان گام بردارم و تصویر آسمان را با پرتاب سنگ های پی در پی در درون آن بصورت مواج نظاره گر باشم. باری محتمل، روزی این سنگ ها، برکه را سنگ فرش نمایند و برای تماشای روز، گام بر جای رد پای قو ها بگذارم و به بالا خیره شوم؛ اما … نمی توانم.

سرگرمی این روزهای من، بالا رفتن از درختان و سرک کشیدن در آشیان پرندگان است. گاهی هم خانه تکانی لانه ی سنجاب ها. آخر اگر خویش را چنین مشغول نکنم، افکار و اندوه ها مرا فرا می گیرند و تار و پود وجودم را ریش ریش می کنند، اشک چشمانم را کم سو و کوله بار شرمساری زانوانم را در هم می شکند. کجاست آن شگفتی گلستان؟ شاهزاده مهستان؟ عقاب تیز پرواز کوهستان؟

سنجاب ها مرا دوست می دارند. هرگاه بر درختی تکیه می دهم و در اندیشه هایم غوطه ور می شوم، بر شاخسار درخت، برگ ریزان می کنند و این تنها لحظه ای است که در دره موهوم، لبخند میزنم.

هر روز پیش از غروب، ندایی از برکه، کندوی زنبورها، لانه ی مورچه ها و همه جا و همه جا بر می خیزد و رایحه ای دل انگیز در فضا می افشاند و با لحنی آرام و مهربان می گوید: ” ساز و نوا، پیر ورا، آن کور هفت دریا، مست مستان، برنای دل پرستان، آشنای دوران کجاست؟” چون این می شنوم، خراب می شوم؛ بر سر می کوبم؛ می رقصم؛ پرواز می کنم؛ اوج می گیرم؛ سپس از هم می پاشم؛ نور می شوم. چنان شوری در جهان می افکنم که زمین و زمان را با خود همراه می کنم. پس سراسر افلاکیان به پایکوبی می پردازند. در آن حین ناگاه به یاد می آورم از آشیان خویش، فرسنگ ها دورم. خاموش می شوم؛ فرود می آیم؛ بغض، کوبه ی احساسم را همچون گلویم می فشارد. دوان دوان در پشت بوته ای پنهان می شوم و زار زار می گریم. آری؛ این روزهای من است.

کنون، در این شب تار، با چشمانم ستارگان را در سوی دیگر، در پشت درختان سر به فلک کشیده، یک به یک می چینم تا شاید سنگینی پلکانم، چشمانم را از این نابسامانی ها برهاند و مرا از این خواب فراموشی بیدار کند و طلوع را اینبار در آشیان خویش نظاره گر باشم.

منتشرشده در: در ژانویه 17, 2011 در 12:09  (2) دیدگاه  

علی و حقیقت بینی

پس از وفات رسول اکرم (د)، شیوخ و بزرگان عرب جمع گشته و در خصوص جانشینی پیامبر صحبت به میان آوردند. (در خصوص ادعای شیعیان مبنی بر اینکه پیامبر، علی (د) را چندین بار به جانشینی خود معرفی نموده است، صحبتی به میان نخواهد آمد.) شیوخ و بزرگان عرب دور هم گرد آمدند تا در خصوص خلیفه ی مسلمین گفتگو کنند. در میان مومنان، ابوبکر ، عمر ، عثمان و علی، در تقوا و همراهی با پیامبر، بنام بودند. در خصوص علی گفتند که او جوان است و ناپخته. همچنین بسیارند در بین توبه کنندگان و تازه اسلام آوردگان که پدر یا برادرشان توسط علی کشته شده است. پس او نبایست بر چنین منصبی بنشیند. آن ناخلفان و بی بصیرتان چه زود از یاد برده بودند که اگر علی شمشیر نمی زد، اسلام به پیروزی نمی رسید و پایدار نمی ماند.

در سفری که به یکی از کشورهای اهل سنت داشتم، در یک نمایشگاه کتاب، چهار کتاب از چهار خلیفه مسلمین دیدم. بر روی جلد هر کدام عکسی از چهار خلیفه نهاده بودند. عمر را بر روی اسب و شمشیر به دست و عثمان را در کنار دیواری بلند در شهر و ابوبکر را بگونه ای دیگر (که در ذهن ندارم)، اما علی را بر خلاف سه دیگر، با یک پارچه، چهره پوشانده بود و در یک اتاق فقیرانه و بی چیز در حال قرائت کتاب (قرآن) نشان میداد. علمای اهل سنت بخوبی می دانند علی که بود اما به موجبی سکوت می کنند و چشم از فضائل بیشمار ایشان می بندند

با این حال، علی سکوت را برگزید و بمنظور مصلحت، از حق خویش گذشت. گذشت ایام تا پس از سال ها، بسیاری از همان ناخلفان به نزد ایشان آمدند و ردای خلیفه را بر تنش پوشاندند. این در حالی بود که تعدادی از همین بزرگان نمی دانستند که اگر علی بر این منصب بنشیند، حق، انصاف و عدالت را آنچنان پیاده خواهد کرد که خاری در چشمان شان خواهد شد. پس دیری نپایید که شمشیر بر او کشیدند و در شیپور جنگ دمیدند.

پس از جنگ جمل و پیروزی بر فتنه، جنگ شیطان با علی آغاز شد. در جنگ صفین در حالی که داشت حق بر باطل چیره میشد و تا پیروزی یک گام بیشتر نبود، قرآن بر نیزه کردند و اهل ظاهر را فریفتند. پس اهل ظاهر مکر شیطان خوردند و به خیمه ها بازگشتند و آنچه که شیطان در پی آن بود را فریاد کشیدند. علی به این جماعت کور دل عابد فرمود: “ناطق حق منم نه آن کاغذ پاره ها”. آن کوردلان، تاب شنیدن چنین سخنی نداشتند و علی را ناخواسته مجاب به تصمیم شان نمودند و شیطان بسیاری از مومنان را بوسیله ی کتاب قرآن ، به اهل دوزخ مبدل ساخت

ای آدمیان! اگر روزی حق در یک سو بود و تمام عالم در سوی دیگر، شما به سوی حق بشتابید، هرچند شما را شکنجه و آزار دهند، بسوزانند و یا تکه تکه کنند. آنچنان که مالک اشتر، علی را تنها نگذاشت و ابوالفضل العباس، حسین را.

ای آنکه حق را از ناحق تشخیص نمی دهی و یا می دهی و در آخر برای راحتی تن و چند صباح زیستن در این خرابات، از حق می گریزی و از آن پشتیبانی نمی کنی؛ می روی و تزکیه نفس می کنی؛ بر سجاده اوقات می گذرانی؛ ساعت ها سجود می کنی؛ روزه می گیری و دعاها و مناجاتت گوش فلک را کر می کند؛ بیا بگو چه یافتی و چه دیدی؟ زنار می بندی و عبادت می کنی! شگفتا که نمی دانی امام تو ابلیس است و عبادت تو بیهوده.

منتشرشده در: در ژانویه 15, 2011 در 13:32  نوشتن دیدگاه  

درخت انسانیت، شاخسار عدالت (85/7/25)

غمم از درد پاییز است

تنم بی جان ، ولی بیدار

کماکان خواب می بینم

هزاران سال بگذشته

به حسرت آه از دیدار؛

چرا قانون جنگل حکم میراند ؟

چرا هر کس که مال و قدرتی دارد، به زیر سقف می ماند ؟

و مادام چرخ می چرخد

خوشان، خوشتر

بدان، بدتر

و من در تابش جولان.

.

بشارت میدهم از خوف

مرا عهدیست بر دوشم

بدان تا زنده ام تنها

برای خلق می کوشم

.

عدالت بار بنشاند

به رسم آشِنا ، اما

دو اصل است کود بر ریشه

تو کن تن پوش در سرما

.

بزن با سنگ خوش نامی

به هر آئینه ی غفلت

مشو خودبین و خودکامه

که ما نیستیم جز ملت

.

و دیگر گوهری شامخ

بهار سیرت انسان

که آن انسانیت باشد

بپرور این نهال در جان

.

اگر بد دیده ای زآنکس

که خود در گیره افتاده

مشو شامت که او خود نیز

ز این از سیره افتاده

.

مکن هرگز ستم بر خلق

ستمگر را شفاعت نیست

ز موری دانه بستانی

به والله این مناعت نیست

.

اگر بر مردمان یاری و یاور

مشو منّانه بر مخدوم

که هر چه خیر انباشتی

به یکدم می شود معدوم

.

اگر پندیست از شاعر

شما را بوده است خاطر

بیایید تا چنین باشیم

ز ما راضی شود فاطر

منتشرشده در: در دسامبر 20, 2010 در 10:28  نوشتن دیدگاه  

چشم انتظار

نمی دانم؛ از کجا باید بنالم؟ چگونه گرد و غبار سال های تیرگی را بزدایم؟ چگونه راه پیران حیات بخش را پویا نگه دارم؟ چگونه خویشتن را از این بلاتکلیفی ها برهانم؟ هردم از خویش می پرسم؛ آیا هنوز مجالی برای می گساری باقی مانده است؟ آیا هنوز به پیش حضرت دوست، جای من خالی مانده است؟

گاهی گوش هایم را بر ریل می گذارم تا شاید آهنگ آهنین قطاری را احساس کنم اما هیچ نوایی جز ناله های باد به گوشم نمی رسد. آخر، من پیاده و آنان سواره! چگونه تاکنون بدین دیار نرسیده اند!!؟ یا من به بیراهه رفته ام یا آنان.

گاهی با خویش می اندیشم، شاید سوزن بان، شیطنت کرده است و یا دیوی راه بر آنان بسته است. هفته هاست کارم این شده که خاطرات ایستگاه وداع را مرور کنم که شاید خطایی در آن بین یافت کنم. خاطرات آن روز گرم را. داستان از 40 روز قبل از آن آغاز شد. روزی که از تپه ی محبت بالا می رفتم که ناگهان چشمانم به روستایی با درخت های واژگون خیره شد. پیش خود گفتم، لحظه ای در آنجا استراحت کنم و تنی بشویم. نمی دانم چه سِحری داشتند روستاییان که 40 روز در آن محل ماندم. کارم این شده بود که از دیار باقی برایشان سخن گویم. دیاری که کمتر کسی از اهالی آنجا نامش را شنیده بود. در روزهای نخست تنها چند تن از اهالی می آمدند و برای کنجکاوی یا گذران وقت، پای مجلسم می نشستند. پس از چندی نااهلان و جاهلان که بر این بودند که یا راهبر می شویم و یا راهبند، مجلس را به سخره گرفتند و دشنام ها به من حواله می کردند. در آن هنگام قصد ترک شان نمودم اما یاد آن کودکی که در گوشه ی مجلس، عاشقانه به سخنانم گوش می داد، تصمیم ام را سست می نمود. پس ماندم و شب به شب بر تعداد جمعیت افزوده میشد. روز چهلم، تنها تعدادی از آنان توشه راه بستند و قصد عزیمت نمودند. می دانستم هیچ کس توان پیاده روی چو من را ندارد. پس تا ایستگاه پیش از حقیقت، آهسته آهسته، همراهی و راهی شان نمودم و با آنان تا رسیدن به سرمنزل، وداع نمودم. حال مدتی است در زیر درخت جاودانگی، انتظار ناپختگان می کشم اما هیچ خبری ز آنان نیست. پرنده ی درخت، پسین مرا گفت: مدت هاست بجز چند آشنا، عبور صبای بهاری ز اینجا نیست

منتشرشده در: در دسامبر 13, 2010 در 08:22  نوشتن دیدگاه  

بازار سعادت فروشان

عجبا از این بازار سعادت فروشان! براستی حق دارند مردمان از شک و گمان به راه خیر. این روزها مدعیان بسیارند. هر کدام دکانی دارند و سعادت می فروشند. آنان که دکانشان زرق و برق بیشتری دارد و به سوی نوگرائی میل می کنند، مشتریان بیشتری دارند و شهرت و اعتباری در این بازار. اکثریت حجره داران، قاب عکسی از امام خویش بر سر در دکان می نهند و اعتباری بیش کسب می کنند. گاهاً نیز دیده می شود که بعضی کسبه، جسارت می ورزند و تصویری ویرایش شده از خویش بر سر در حجره می آویزند. در این آشفته بازار، آنچه که از همهمه ی عام می شنوم، مد روز و مارک معتبر است. البته بسیاری نیز در جستجوی قیمت های پایین. من که خسته از سفری طولانی از دیار ناآشِنایی برای عام و آشِنا برای وارستگان، در این هجوم و انبوه مشتریان، و بدور از چیستی و چرایی کالای کاسبان، آنچه که از دیاری دیگر برای سودایی دیگر با خویش آورده ام، بر زمین بساط کرده ام و گوشه ای نشسته ام. نخست هیچ کس بر بساط من نظری نکرد و همه بی تفاوت از کناری می گذشتند. آخر، من نه دکانی داشتم، نه شهرتی و نه اعتباری. دلیل دیگرش ناپختگی من بود و رفتار ساده انگارانه ام. ساده جلوه می دادم که نکند پاسبان ها، بساطم را تار و مار کنند و مرا به پیش داروغه ببرند و سرانجام به سیاهچاله اندازند. البته خیالی بیش نبود و چند شحنه بیش نبود، که اغلب مست بودند؛ ولی در زمان هشیاری، تیزبین و بپا، که من با هر مکرشان، مکری می نمودم بجا. پس خرقه از سر انداختم و سیمایم را به تماشا نهادم. روی کدر گشته ام ز توفان و چروک های چهره ام ز سوز سرمای کوهستان و دست های سوخته ام ز تشعشعات خورشید بادیه در تابستان، و نیز برق چشمانم، جملگی خبر از هزار نادیده و ناشنیده میداد و موجب گشت تا تنی چند از عابران، اندکی بر جنب بساطم ایستاده و ارمغان سال های دور مرا تماشا کنند. آن چند تن نیز کسانی بودند که از این آشفته بازار، حیران بودند و در جستجوی کالای ناب. آنان می دانند که سعادت یکی از معدود کالاهایی ست که تا بحال کسی ندیده و آنچه که به این عنوان، اکثریت حجره داران می فروشند، توهمی ست ز آدمیان. یک چشم شان به من است و چشم دیگرشان بر بساطم. گاه می پذیرند یکی را و گاه پس میزنند دیگری را. گاه اطمینان می کنند به حقیقت مطاعی و گاه همان رد می کنند به دیده ی خطایی و اصرار می ورزند بر این عمل همچنان و من از بابتی دیگر نگران. در اندیشه ام که بساط ایمانم را بقچه وار بنهم در گریبان و دوری گزینم ز این بطلان

منتشرشده در: در سپتامبر 14, 2010 در 12:30  نوشتن دیدگاه  
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.